طنز تلخ!!!!!!!!

غذای سلف دانشکده و خوابگاه :

ماست : نقش آب رو بازی میکنه

گوشت : در جست و جوی آن 

خورش سبزی : کی چمن ها رو زدن؟؟؟؟

خورش قیمه : اسم با کلاس خورش لپه

سوپ: بخوری فرداش مریضی

ماست وخیار : وای سوختم ( پیاز و فلفل چی میگن اینجا؟؟؟؟؟)

ماکارونی : رشته های غوطه ور در روغن

و اما از هرچه بگذریم سخن اوست که خوش تر است  مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررغ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط اگه خیلی متاثر شدید گریه نکنید!!!!چرا که همیشه یه راه حلی هست .!!!! امیدوارم اونایی که واقعا ناراحتن پیشنهادشونو بگن..

یک لحظه با او باش...

حرف های دلم را هیچ کس نخواهد فهمید..... جز مورچه ها !    

 آن روزی که زیر خاک گلویم را به تاراج می برند.

وقتی بچه بود هرعید که با مادرش برای خریدن ماهی گلی به بازار می رفت به مادرش می گفت:

مامان اگه بزرگ شم می خوام مهندش شم تا دیگه ماهی های بیچاره توی این لگنای کثیف شنا نکنن.

می خوام واسشون خونه های بزرگ بسازم دلم نمی خواد این جوری وسط خیابون بمونن.

و این برق در چشمان علی کوچولو دوید...

 

 

تا این که بزرگ شد و در رشته ی عمران در یکی از بهترین دانشکده ها قبول شد او بسیار تلاش کرد و

توانست یک مهندس شود.

اما چه شد!!!!؟؟؟؟

نتوانست به کاری مشغول شود و رویای کودکی خود را در جست و جوی نان به فراموشی سپرد و پس از

مدتی در هیاهوی مردمان و هیاهوی آمدن نوروز ناچار شد سر چهارراه ها ماهی بفروشد آن هم از نوع

گلی !!!

 

 وقتی کودکی را دید که برای خریدن ماهی با مادرش آمده بود همچون رعدی رویای کودکی را به خاطر

آورد و با خود گفت:

چه بد رفتاری ای چرخ

 چه بد کرداری ای چرخ

 سر کین  داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ!!!!!

 

 

 

 

سپاس

 

" آخرین برگ سفرنامه ی باران این است

                                                       که زمین چرکین است."

از رفقای هم اتاقی و

همه ی دوستانی که نظراتشون تسلی بخش بود ممنونم.